شعر استاد شهریار درباره آذربایجان :روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان

سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان

ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من

چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان

اختلاف لهجه، ملیت نزاید بهر کس

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای

صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان

بی کس است ایران، به حرف نا کسان از ره مرو

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست

همت والای سردار مهین ستارخان

این همان تبریز کامثال خیابانی در او

جان برافشاندن بر شمع وطن پروانه سان

این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز

لاله گون بینی همی رود ارس ، دشت مغان

از زیباترین اشعار شهریار

مست آمدم‌ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشه میخانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم

من در یتیمم، صدفم سینه دریاست
بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

سرباز جهادم من و از جبهه‌ی احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم

در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم