
خسروی که در غم ایران بیمار بود ( قسمت اول)
به بهانه اول شهریور سالروز درگذشت قافله سالار سخن ، دکتر پرویز ناتل خانلری
لیما صالح رامسری ( مدیر انتشارات معین)
شنیده بودم ۲۰ ماهی زندان بود . تا اینکه با وساطت دکتر سید جعفر شهیدی ، استاد مطهری و تنی چند از اساتیدی که به رهبران انقلاب نزدیک بودند از حبس رهایی یافت . پس از آزادی ، از تمامی خدمات دولتی حتی تدریس در دانشگاه محروم شد و موظف به برگرداندن تمامی حقوق دولتی اش گشت که در طول سالها خدمت دریافت کرده بود . امیر هوشنگ ابتهاج ( سایه) هم با وساطت استاد شهریار آزاد شده بود . ماهها بود که روی کتاب ” نمونه اشعار رودکی ” کار کرده بودم . امیر کبیر پذیرفته بود که در سری شاهکارهای ادبیات فارسی چاپش کند . هدف این مجموعه بیشتر آشنا کردن دوستداران ادبیات فارسی مخصوصا نسل جوان با گنجینه ی بی پایان فرهنگ غنی ایران بود : چه به نثر و چه به نظم . این مجموعه تحت نظر دو استاد برجسته دانشگاه تهران دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر ذبیح الله صفا چاپ می شد . همه ی اعتبار این مجموعه هم به امضای این دو استاد بود که اسمشان پایین جلد می آمد . مشکل من درست از همین جا شروع می شد . استاد صفا ایران نبود و استاد خانلری هم به خاطر مشکلاتی که برایش پیش آمده بود درِ خانه اش به سوی همه باز نبود . در یک بلاتکلیفی محض و شرایط خاصی گیر کرده بودم . کاملا در حالت آچمز قرار داشتم . روی کتاب خیلی کار شده بود ؛ دلم می خواست در این مجموعه چاپ شود . روزی محمد رضا جعفری مدیر وقت تولید امیرکبیر به من گفت : ” دستنوشته ات را بردار ببر در خونه استاد خانلری . شاید قبول کرد و تورو پذیرفت .اصلا چاپ چنین مجموعه ای را ایشان به پدرم پیشنهاد داده بود . تو این سن و سال و شرایطی که الان داره ، خیلی هم خوشحال میشه که جوونایی امثال تو سراغشو بگیرن . خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکنه . “
از آرشیو قراردادهای امیرکبیر آدرس و شماره تلفن دکتر خانلری را یادداشت کردم. در اولین فرصت زنگ زدم خانمی با صدایی جا افتاده گوشی را برداشت . گفتم از انتشارات امیر کبیر زنگ می زنم . گفت : گوشی خدمتتان باشه. صدایش از پشت گوشی می آمد : ” پرویز گوشی را بردار از انتشارات امیرکبیر باهات کار دارند. ” فهمیدم باید همسرشان باشد . بعد از اندکی تاخیر صدایی خسته و لرزان گفت : بفرمایید. گفتم از امیرکبیر زنگ میزنم اگر اجازه بدین حضوری خدمت برسم .نگفتم برای چه کاری. قرار ساعت پنج بعد از ظهر روز پنجشنبه را گذاشتیم . به همین راحتی اصلا باورم نمی شد .
اولین بار نام دکتر خانلری را از ولی الله یوسفیه شنیده بودم . در روزهای پر بارانی شمال تنها کتابخانه عمومی شهرمان که زیر ساختمان شهرداری رامسر قرار داشت ، پاتوق ما جوانهای مثلا کتابخوان بود. کتابدار آنجا آقای ابوالقاسم سعیدی از اهالی سادات محله بود . جوانی خوش قد و بالا و خوشرو که بسیار هم مودب و محجوب بود . موهایی بلند و صاف و مشکی داشت که گوشهایش را می پوشانید . روزی مرا با نویسنده ای آشنا کرد که نامش ولی الله یوسفیه بود . آقای یوسفیه که برای استفاده از چشمه های آبگرم معدنی و تمدد اعصاب به رامسر پناه آورده بود .یکی از جاهایی که در آن زیاد رفت و آمد داشت همین کتابخانه بود . وقتی از آقای سعیدی میزان علاقه مرا به شعر نو خاصه شاملو و فروغ را دانست ، در سومین جلسه علاوه بر کتاب ” نسل سرگردان ” که خودش نوشته بود کتاب دیگری هم به من هدیه داد : ” چند نامه به شاعری جوان ، چند داستان و یک شعر ” اثر ماریا راینر ریلکه شاعر آلمانی ترجمه پرویز ناتل خانلری . این کتاب دریچه ای نو از نگرش من به دنیای ادبیات مخصوصا شعر را گشود و با آن به چشم اندازهای تازه ای دست یافتم. از بس آنرا خوانده بودم حتی تعداد نقطه هایش را هم حفظ بودم . یوسفیه نویسنده ای معترض و انقلابی نشان می داد . ولی معترض نبود و ادای انقلابی ها را در می آورد . او کتاب دیگری هم داشت به نام احزاب سیاسی . با خواهر زاده اسدالله علم که سرپرست املاکش در بیرجند بود ، دوستی نزدیکی داشت . هر وقت هم که به رامسر می آمد بیشتر اوقات را با هم می گذراندند . پاتوقشان هم پلاژ ماکان بود . از همین رو دکتر خانلری را که از دوستان نزدیک علم بود خوب می شناخت . می گفت طرح اولیه سپاه دانش را که شاه از اصول ششگانه انقلاب سفیدش مطرح کرده است ، فکرش مال خانلری بود ولی شاه آنرا به اسم خودش جا زد. از همین رو اشرف خواهر شاه از دست خانلری شکار بود و از او خوشش نمی آمد و همیشه می گفت: ” این طرح باعث شد هر دهاتی پاپتی و بی سر و پایی باسواد بشه راه بیفته بیاد شهر یا بره دانشگاه چپی بشه. ” تفکری قاجاری : چه غلطها ! رعیت را چه به خواندن و نوشتن .💎
خسروی که در غم ایران بیمار بود ( ۲ )
لیما صالح رامسری ( مدیر انتشارات معین )
دکتر خانلری و اسدالله علم با هم بسیار نزدیک بودند . گویا از دور دستهای جوانی همدیگر را می شناختند . زمانی که علم نخست وزیر شد ، از آنجا که خانلری مدتی معاونت وزارت کشور را بر عهده داشت ، اصرار داشت که وزیر کشور کابینه اش شود . ولی زیر بار نمی رفت . تا با اصرار زیاد سرانجام پذیرفت وزارت فرهنگ را قبول کند . چرا که در این وزارتخانه می توانست تمام اهدافش که همانا تعلیم و تربیت جوانان کشور بود محقق شود و آنرا نوعی وظیفه و دفاع ملی برای خود می دانست . زیرا باور داشت در جامعه ی بیسواد ، رشد فرهنگی و توسعه اقتصادی امکانپذیر نیست . بنابراین می توانست از طریق این پست ، مدرسه را به دورترین روستاهای ایران ببرد و عامل رشد فرهنگی جامعه اش گردد . عده ای او را با آندره مالرو وزیر فرهنگ ژنرال دوگل مقایسه می کردند. گرچه خانلری برخلاف مالرو هرگز تفنگ به دست نگرفت اما هر دو در مسیر فرهنگ و قلم گام می زدند . خانلری به سان یک سرباز در برابر حراست از زبان فارسی و ارزشهای آن جانبازی کرد . استاد ساده کردن مسائل دشوار و پیچیده زبان بود . با آنکه همواره مورد اتهام روشنفکران چپ و راست بود ، اما با خویشتن داری روشنفکرانه اش خم به ابرو نمی آورد . گویا با کار کردن روی کتاب “سمک عیار” به او الهام شده بود که روزی توسط عیاران ، طرد و سرزنش خواهد شد .
او صاحب امتیاز و مدیر مجله سخن بود ؛ نشریه ای روشنفکری و پیشرو که با نوشتن سلسله مقالاتی واضح تئوریهای تازه ای برای شعر کلاسیک و نو بود. یوسفیه ، شعر عقاب خانلری را که به صادق هدایت تقدیم کرده بود ، از حفظ بود . بارها و بارها همراه با گذاشتن نوارهای پیانوی جواد معروفی در ماشینش آن را برای من و سعیدی می خواند . بسیار زیبا و با احساس هم می خواند . برای دکتر خانلری احترام زیادی قائل بود و او را از فعالین جنبش صلح می دانست . ولی با اینهمه به پیروی از روشنفکران چپ نمای آن عصر که دور امامزاده صادق هدایت دخیل بسته بودند ؛ عقاب را صادق هدایت می دانست و خانلری را زاغ که دل به پست و مشاغل دولتی بسته است . با شعر نو میانه چندانی نداشت . می گفت نیما و خانلری با هم فامیلند و کلمه ناتل را خانلری به توصیه نیما در اول فامیلی اش آورده است .ولی راهشان از هم جداست . او را برج عاج نشینی می نامید که در خانه ای بلورین بر کجاوه ای زرین لم داده است . زنش را از طبقه آریستو کرات می دانست که استاد دانشگاه و نویسنده ای تواناست .
سر ساعت ۵ بعد از ظهر جلوی درب خانه شان در کوچه خاکزاد خیابان ولی عصر حاضر بودم . بد جوری هراس و تردید داشتم . اضطراب عجیبی به من دست داده بود . پشت درب خانه ای ایستاده و به دیدار مردی می رفتم که زمانی از رجال برجسته و سناتور این مملکت بود . علاوه بر وزارت فرهنگ ، یکی از پایه گذاران بنیاد فرهنگ ایران ، بنیانگذار انتشارات دانشگاه تهران ، رئیس فرهنگستان ادب و هنر ، رئیس پژوهشکده فرهنگ ایران ، بنیانگذار سازمان پیکار با بیسوادی و یکدست کردن کتابهای درسی بود . او را با نوشتن ” دستور زبان فارسی ” و ” تاریخ زبان فارسی” قافله سالار سخن فارسی می نامیدند . سالها با انتشار مجله سخن دو نسل از شاعران ، مترجمان ، محققان ، داستان نویسان و منتقدان را تربیت کرد . مردی که با شاه مملکت هم فالوده نمی خورد و بارها با نوشتن مقالاتی در مجله اش خاطر ملوکانه را مکدر و خشم ساواک را برانگیخته بود . او را بر سریر سلطنتی تصور می کردم که پایه هایش از عاج است و بر فرهنگ و ادب سرزمینم فرمانروایی می کند. شانه های نحیفم تحمل این حجم از سنگینی و رویارویی با چنین شخصیتی را نداشت. احساس می کردم جایی دورتر از خودم ایستاده ام . قلبم بسان گنجشکی که در دستان کودک بازیگوشی گرفتار آمده باشد می طپید. خدایا به امید تو .
درینگ ، درینگ : کیه؟ صدا ، همان صدای جا افتاده بود . با صدایی لرزان گفتم صالح رامسری هستم از انتشارات امیرکبیر ، قبلا هم مزاحم شده و خدمتتون زنگ زده بودم . بانویی بود متوسط القامه ، سفید رو، با لحنی اشرافی که پختگی ، وقار و متانت بزرگ منشانه ای در رفتارش موج می زد. با طمانینه راه می رفت . آرام و شمرده حرف می زد . با چشمانی غمگین که گویی غم دیرینه ای در آن نهفته بود . از برخورد مادرانه ای که با من داشت از اضطراب و دلشوره ام کاسته شد و آرامش دلنشینی به من دست داد . تا حدودی آرام گرفتم . لبخند او آرامش وقت بیقراری من بود .
🪻خسروی که در غم ایران بیمار بود ( ۳ )
وارد حیاط که شدم شگفت زده شدم . در میان آپارتمانهایی که چون تنوره دیو از هر طرف سر کشیده بود ؛ وجود چنین مکانی ، جای بسی شگفتی داشت . حیاطی چمنکاری شده و تمیز که وجود درختچه ها و گلهای رنگارنگش هوش از سر آدم می ربود . خانه ، خانه ی ویلایی جمع و جوری بود . با حیاطی که از پارک هم زیباتر و دلگشاتر می نمود. به باغ بهاران ماننده بود .
توسط خانم خانلری به طرف سالن پذیرایی راهنمایی شدم . شگفتی دوم من نیز شکل گرفت . فضای خانه کاملا سنتی بود و به تیمچه های اصفهان می مانست . در سالن مبلهای تخت مانندی بود که رویشان را با گلیم و جاجیم پوشانده بودند. روی زمین هم با انواع گبه و قالیچه فرش شده بود. نوع پذیرایی هم شگفت انگیز بود. سوهان ، گز ، شیرینی کرمانشاهی ، چایی در استکانهای کمر باریک لب طلایی .
صدای سرفه آمد . شگفتی سوم من هم رقم خورد . به جای آن مرد خوش پوش ، بالا بلند ، سرو قامت که بارها از زبان ولی الله یوسفیه ، عبدالرحیم جعفری و پدر خانمم که اصالتا نوری است و همیشه می گفت دکتر خانلری یکی از خوش تیپ ترین وزرای تاریخ معاصر می باشد ؛ پیر مردی تکیده و استخوانی با جثه ای ضعیف و درهم شکسته که با کمک واکر روی پای خود ایستاده بود ، رو به رو شدم . تعارف کرد . نشستم . کمی از ترافیک و آلودگی هوا حرف زدیم . آه از این فامیلی — صالح رامسری — چه جاهایی که به دادم نرسید و از چه مخمصه هایی که نجاتم نداد !.بدون هیچ مقدمه ای ناخودآگاه صحبت را به کنفرانس آموزشی رامسر کشاند و خاطراتی که از کنفرانس و زاد شهرم داشت ، حرف زد . او از استوانه های انکار ناپذیر کنفرانس آموزشی رامسر بود . از جعغری بزرگ پرسید . گفتم چه عرض کنم قربان . گفت : لازم نیست چیزی بگویید . میفهمم چی میکشد . صدایش خسته و خش دار بود . پیرمرد گویی دلش گرفته بود و همصحبتی می خواست . مدتی گذشت . یکی دو بار با شیرین زبانی هایم طرح بیرنگ لبخندی را بر چهره اش نشاندم . دستنوشته ام را جلویش گذاشتم . اصل ماجرا را خدمتشان عرض کردم . در حالیکه دستنوشته را ورق می زد و در جاهایی نیز تامل بیشتری می کرد . گفت : پس برای این قضیه بود که مشتاق دیدار من بودید . گفتم توصیه آقا رضا جعفری بود که قبل از چاپ این گزیده حتما با حضرتعالی ملاقاتی داشته باشم و گرنه هرگز چنین جسارتی بخرج نمیدادم. گفت : به نظر میاد بد کار نکرده باشی، ولی از چار چوب ضوابطی که برای این مجموعه در نظر گرفته شده بیرون رفتید . گفتم خواستم ابتکاری خرج داده باشم .چنانچه حضرتعالی نمی پسندید خط میزنم . از آنجا که نو آوری و نواندیشی بخش جدا ناپذیری از وجودش بود ، گفت : اشکالی ندارد ، بودنشون بهتر از نبودنشونه . از چه منابعی استفاده کردید؟ عرض کردم در پایان پیشگفتاری که نوشتم منابع را آورده ام . نگاهی انداخت و چشمش به اسم کوچکم افتاد . گفت : اسمت لیماست ؟. گفتم بله . گفت : لابد شعر هم میگی ؟ گفتم کم و بیش . سری تکان داد و گفت : حتما تحت تاثیر نیما این اسم را برای خودت انتخاب کردی . گفتم نه استاد . پشت هتل رامسر ، روستایی است به نام لیماکش. پدر بزرگم آنجا باغ چایی داشت. روزی که به دنیا آمدم داشتند بوته های چای را هرس میکردند که بهش خبر دادند نوه دار شدی. از همان موقع در خانه لیما صدایم میکردند . آن باغ را هم ” لیما باغ ” مینامیدند. گفت : میدانستی ما با نیما فامیلیم و از طرف مادری باهم نسبت داریم ؟ گفتم بله استاد میدانستم. همه ی اینها را در حال ورق زدن نوشته هایم می گفت. احساس کردم لحن صدایش مهربانتر شده است . شاید بخاطر هم استانی بودنمان و شاید هم از اینکه مدتها در رشت دبیر بود و یا خاطراتی که از رامسر داشت ؛ نمی دانم . این هم از رازهای وقار شخصیتش بود . به هر حال این احساس من بود . وقتی فهمید در امیرکبیر شاغلم . یخ جلسه مان بیشتر شکسته شد . دنباله کتابی می گشت که مدتها چاپش تمام شده بود . گفتم میگردم پیدا میکنم اگرهم پیدا نشد اصل کتاب را از آرشیو امیرکبیر میگیرم وکپی آن را تقدیم می کنم .