💥از معجزات و کرامات سقاخانه آشیخ هادی!

✍️علی مرادی مراغه ای
♦️از سپیده دم تاریخ، پا به پای اندیشه های علمی، اندیشه های خرافی و شبه علمی و عوام زده نیز در تمامی جوامع وجود داشته. قبلا در مورد میرزاحسن رشدیه نوشته ام که در تبریز برای ایجاد مدارس جدید چه رنجهایی متحمل شده(اینجا (https://t.me/Ali_Moradi_maraghei/42)).
در خمینی شهر اصفهان که قبلا به آن سده می گفتند در ۱۳۰۴ش یعنی حتی تقریبا ۲۰ سال پس از مشروطیت، وقتی از طرف دولت، مدرسه جدیدی ایجاد شد، مردم ریختند تخریب کرده و در خانه شیخ نورالله نجفی متحصن شدند که ما مدرسه نمی خواهیم!
عجیب است که در تمام دنیا، مردم از دولت می خواهند برایشان مدرسه درست کند، اما در ایران برعکس، مردم تخریب می کنند که ما لازم نداریم…!
(دیوان مکرم اصفهانی…ص۱۳۵)

♦️اما بپردازم به سقاخانه آشیخ هادی و قتل رابرت ایمبری نایب کنسول سفارت آمریکا که ۲۷تیرماه سالروز قتل اش بود…
تقریبا یکصدسال پیش در هوای داغ تیرماه ۱۳۰۳ش در تهران شایعه ‌ای بر سر زبانها افتاد؛ که یکی از سقاخانه‌های تهران معجزه میکند معمولا شایعه در ابتدا کوچک و به اندازه یک گلوله برفی بوده اما وقتی به حرکت درمی آید در آخر تبدیل به یک کوه برفی میگردد.
شایعه ای در بین مردم عوام تهران دهان به دهان گشت و هر کسی شاخ و برگی بر آن افزود و به دیگری تحویل داد: یکی میگفت دیشب فلان کور در سقاخانه شفا یافته و چشمش بینا شده یکی میگفت افلیجی شفا یافته و با پای خود به حرکت آمده، دیگری میگفت فلان بیمار یک شب پای سقاخانه خوابیده شفا گرفته و در آخر گفته شد: دختری بابی بهایی تلاش میکرده آب سقاخانه را مسموم کند و ناگهان کور شده…
بزودی انبوهی از مردم، بخصوص هر چه چُلاق، نابینا و معلول بوده از چهار گوشه ایران روانه سقاخانه «آشیخ هادی»شدند.

♦️پس از این اتفاق، سقاخانه بی‌درنگ به زیارتگاه مهمی بدل شد و بسیاری به زیارت آن شتافتند، رفته رفته جمعیتی انبوه و کفن ‌پوشان… گرد آمده فریاد میکشیدند:
سقاخونه چی کرده؟
چش دختره رو کور کرده
مگه نمدونی چی کرده
چش دختره رو کور کرده…
( روزنامه ایران، ش ۱۹۳۷، ص ۲و تاریخ بیست ساله ایران، مکی…ج ۳، ص۱۰۹)

♦️مردی عظیم‌الجثه در حالیکه چوبی بلند را دور سرش می چرخاند فریاد می‌زد:
”این ساطور قصابی“
و جمعیتی که به دنبال او می ‌آمدند فریاد میزدند:
”در (فلان جای…)زن بابی. “
و بعد او فریاد میزد:
”این دیلم تون ‌تابی“
و جمعیت در پاسخ او جواب میدادند:
”در . . . زن بابی“
( همایون کاتوزیان، معجزات سقاخانه…سال۲۹، ش ۲، تابستان ۱۳۹۳)
سقاخانه که غالبا سوت و کور بود اینک رونق گرفته و از مردم موج می زد، زنان نذری پخش میکردند، زنی بچه‌اش را به دیوار سقاخانه می مالید و زنی دیگر برای باردار شدنش دعا میکرد…

♦️در این بین، رابرت ایمبری کنسولیار آمریکا در تهران هم فکر کرد که خبر و سوژه داغی برای نشریه معتبر«نشنال جئوگرافیگ» آمریکا پیش آمده به همراه دوستش ملوین سیمور، سریعا دوربینی برداشته برای عکس گرفتن عازم سقاخانه شدند. حضور این دو مرد چشم ‌آبی با کت و شلوار و کلا‌ههای استوانه ‌ای و دوربین بدست در میان این مردم هیجان ‌زده، به تلنگری بسته بود تا مردم بر آنان و دوربین شان حمله کنند!که ناگهان نوجوان ۱۷ساله ای فریاد کشید که این فرنگی ها همان بابی‌ها هستند که میخواستند آب سقاخانه را مسموم کنند. در پی آن، جمعیت حمله ور شده و در مقابل دیدگان قزاقها و ماموران دولتی، ایمبری و دوستش را نیم ساعت کتک زدند، آن دو را زخمی و خونین با کالسکه به بیمارستان رسانده اما مردم به بیمارستان هجوم آورده ایمبری را پیدا کرده و با سنگ کشتند…

♦️تحقیقات و گزارشهای دقیق خود مقامات آمریکایی نشان میدهد که خود نیروهای قزاقِ رضاخان(رضاشاه بعدی) در این حادثه نقش اساسی داشتند.
حتی در نامه‌ ای که محمدحسن ‌میرزا ولیهعد به برادرش احمدشاه در اروپا نوشته، ادعا میکند که این سربازان رضاخان بودند که ایمبری را در بیمارستان کشتند، نه مردم.
(سیف‌پور، فاطمی، آئینه عبرت… ص۷۰۸)
رضاخان با کمک این حادثه بزرگ، باعث شد هم کشتن میرزاده عشقی بوسیله خودش، فراموش گردد و هم بهانه ای بدستش بیفتد برای اعلام حکومت نظامی و سانسور مطبوعات و دستگیری مخالفان سیاسی خود…

✅اما عاقبت، همیشه دودِ چنین احساسات کور به چشم مردم و ملک و میهن میرود:
وزارت خارجه ایران عذرخواهی مفصلی از آمریکا کرد،
سه نفر نوجوان ایرانی را به عنوان عاملان قتل ایمبری در تهران اعدام کردند
و ایران ۶۰ هزار دلار غرامت به خانوادۀ قربانی آمریکایی پرداخت و البته ۱۱۰ هزار دلار دیگر هم بابت هزینۀ حمل جسد ایمبری توسط کشتی جنگی آمریکایی به آن کشور پرداخته شد و علاوه بر تمامی این هزینه ها،داغی از حماقت تازه که بنام مردم ایران در تاریخ ثبت شد…
و همگی اینها از کرامات آن سقاخانه بود…!