در سوگ شاعر و ترانه‌سرای نامدار ایران‌زمین، محمدعلی بهمنی_
✍️حمید عسکری

دستی که سال‌های سال غزل کاشته، خاموش نمی‌شود و فراموش هم! این را باید به حساب رسم خلقت گذاشت که خالقان کلام و زایندگان کلمه نامیرایند و ابدی!اصلاً شاعر پایان ندارد و آغازش را هم ما نمی‌دانیم! شاعر فقط از جایی به جایی کوچ می‌کند، با چکامه‌هایی از جنس باران و آیینه و چکمه‌هایی ساده که ره به آب و آفتاب می‌زند و می‌رود! نه این‌که می‌رود، بلکه می‌روبَد و می‌رویَد تا گرفتار روزمرگی و روزمره‌گی نشود! که اگر این‌چنین شود، غزل سراغش نمی‌آید و احساس، خانه‌ی خیالش را دق‌الباب نمی‌کند! شاعر هر جا که هست، احساس را برمی‌انگیزد تا خیال از برانگیختگی‌های معرفت‌مدار و اتفاقات سبز خالی نماند. بروید و برویاند و بپرورد و‌ بیدار کند!در فراسوی خیال بال زدن و تنهایی را به آغوش کشیدن، همه‌ی هنر شاعران و فصل مشترک اهالی مهربان غزل است و«محمدعلی بهمنی» بیش از همه این‌گونه بود! او اهل خیال تنهایی نبود که خیال و تنهایی را با هم داشت و در شلوغی شیرین خیال و ازدحام زیبای تنهایی، شعر می‌زایید و غزل می‌رویاند! اما حال دیگرش را فقط همتایان همدردش می‌فهمیدند! همانگونه که خود در یکی از غزل‌هایش گفت؛
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی‌داند…
و شاید بتوان همین تنهایی‌ را آرایه‌ی ثمین احساس و ذاتی او و همه شاعران شوریده‌ حال  به حساب آورد که لازمه‌ی پای نهادن در مَعرج نور و حکمت و معرفت است.
«محمدعلی بهمنی» را باید بسیار فراتر از زمان دید! این را از غزل‌هایش می‌شود خوب فهمید و به همین خاطر، شعر تمام قامت در احساس و اندیشه او قد می‌کشید و غزل در روحش اعتبار می‌یافت! ترانه هم که می‌سرود، به خواب بردن و فریفتن در کارش نبود! امید کاذب دادن و دل را تهی کردن هم با او هیچ نسبتی نداشت! در افق نگاه او اگر دلتنگی موج می‌زد، شک نکنیم که در نبود اکسیژن خالص یکرنگی و اکسیر ناب صداقت بود! شاید تنفس در هوایی خالی از عشق و صلح و دوستی بود که روح زلالش را مکدر ساخت و گفت؛
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است…
تلنگرهای او بلند قامت‌تر از آن است که زیر پای بی‌خیالی آدم‌های عصر بیهودگی و سرگشتگی نادیده گرفته شود! او را باید همیشه و در همه احوال جدی گرفت، وقتی رنج بی‌تفاوتی‌ها جانش را آنچنان می‌گزد که غزل را زین می‌کند و به همه بی‌دردی‌ها می‌تازد و می‌گوید؛
در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌‌ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست ؟

وشعری بیاد پریشانی هایش

🗓با همه بی سر و سامانی ام

شاعر: محمدعلی بهمنی
۲۲ مرداد ۱۳۹۱ | ۱۶۸۵۰۵ | ۵۵
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

ها…به کجا می کِشی ام خوبِ من؟
ها…نکشانی به پشیمانی ام!